تبليغاتX
تبسم عشق

تبسم عشق

سربه روی شانه ام بگذار تنها مرد بارانی

دستهایم را محکم گرفتی در دستانت گفتی بیا تا به جلو گام برداریم من کوچکتراز آن بودم که بفهمم  تو می توانی اما توانستی واکنون می فهمهم که چه لذتی دارد تو را شناختن بیش از انکه دیگران می شنا سند.من تو را خواستم واکنون خوشحالم که تو را دارم .این را تو به من آموختی که بی یاد خدا همه چیز پوچ است من با تو بیشتر فهمیدم از خدا
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:30  توسط نیلوفرمحمدی  | 

کاش می شد بین چشمهای منتظر پلی زد شاید فاصله ها  اندکی کمتر شوند. این روزها آدم حال عجیبی دارد مثل ابر بهار می ماند دلش تاب نمی آورد این دوری جانفرسا را تحمل کند اما دوباره آرام می شود به امید پر زدن دوباره نگاههای عاشق ...............

 دلم گواه می دهد که دیدار نزدیک است و ما باز ............................به لحظه های بی تو سوگند

بی تو راهی جز درد نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:26  توسط نیلوفرمحمدی  | 

امشب مرا هوای عجیبی است با شما امشب تمام من پر سیب است با شما

دل تنگ می شوم برایت هنوز هم در تنگنای فاصله ای بی عبور وتلخ

ای کاشهام بی تو غریبانه مبهمند

 وقتی ستاره ها همه سرشار ماتمند

افسوس از این زمانه که سر شار ماتم است

هر لحظه اش هزار هزار از شب وغم است

ای کاش دست هات مرا تکیه گاه بود

در ساعتی که باورم از جنس شبنم است

دریای حرفهام پراست از غروب ودرد

این حرفها جریمه ی باران نم نم است

بردار دست ازاین همه تکرار عاقبت

جرمم چه بود اسیر درگیرودر هم است

ترانه های دلم را هرغروب درلابه لای خاطره ها جا می گذارم تا یادم بما ند بی تو هنوز فاصله ای زیاد مانده است مرا تا رسیدن به ابدیت

هی خط زدم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:23  توسط نیلوفرمحمدی  | 

در تنهایی ام غوطه می خورم باتصویر تاریکی از ازرویای لبخندت...

درتنگنای این دقایق دهشت انگیزدارم از نفس می افتم و تو نیستی که دستهاین را دور گردنت حلقه کنم. در ناباوری دستهایم به آسمان خیره مانده ام تامگر باران لطف تو خیس گناهم کند ولی افسوس که به اندازه ی این سالها از من دوری ومن گم شده ام در بی کسی...

من را فراموش کرده ای ومن ثانیه ها آویزان مانده ام با دعاهایی بر لبهایم ماسیده اند،شبهایم را بدون ستاره نقاشی کرده ای وماه را پشت پلکهای پنجره جا‌گذاشته ای...

بی تئ فکرنمی کردم که اینقدر سخت بگذرد چند سال به عشق تو  پایدار ماندم و تو هنوز درک نکرده ای که چقدر دوستت دارم ارمیای من

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:17  توسط نیلوفرمحمدی  | 

تا انتهای فاصله ها گام می زنم

مهربانم

من در چشمهای تو ابدیت را به نظاره نشستم وقتی حادثه ها در لبخندهایت تکرار می شد

من عشق را باور کرئم هنگامی که کوچه های دلتنگی مرا حبس کرد در ازدخام بی نفس تو

باورم نیست که بی چشم تو من می میرم  شبی از کنج دلم باز خبر می گیرم

در هوای تو شبی باز تو خواهی آمد نفسم بند به چشمان شما زنجیرم

کاش ای کاش مرا تازه دلی بود و بعد تو ندانسته که من بی تو شبی می میرم

تو که تکرار منی در تپش لحظه عشق کاش می فهمیدی بی تو عجب دلگیرم

ارمیای نفس خسته ی من باز رسان چشمهای تو که بی چشم شما می میرم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:14  توسط نیلوفرمحمدی  | 

درردیف سطرهای موازی دست هایم را گم کرده ام ،ودعاهایم از لب هایم آویزان مانده است.

آه من در فراسوی این آسمان نیلی شعرهایم را تکه تکه ابر می نویسم تا تو خیس باران شوی،

نگو نمی فهمی چون من در چشمان روشنت بوی باران را شنیده ام.به سبک شدن روح در لحظه -

های رؤیا سوگند!که بی خوابی قاصدک ها را دیدم؛وقتی عطر نفسهایت در باغچه یچید!.....

وباتمام وجود خس کرئم که دوستت دارم!!!.....

صبخ یک تولد است وفرصتی ست برای تازه نفس کشیدن،نوشتم که یادم نرود که زنده ام ویادت

نرود کهباید زندگی کنی!آدم هازودبزرگ می شوند وعروسکها دیرفراموش می کنند بازی های

عصر سه شنبه را.....

غروب که  می شوددلم را درلابهلای خاطراتم رها می گذارم تا سبک شود وتودست هایت را به من

می سپاری تادر آسمان تصویر رؤیاهایم را ترسیم کنم آنوقت برگردم توی طاقچه تا عروسکوار با

هم بازی های کودکی را تکرار کنیم.صادقانه بگویم چشمان تو مراپرت می کند به سادگی اتفاقی که هر

روز ئرزمن تکرار می شود در این لحظه های شاعرانه تندی ضربان قلبم رابر بی روحی این صفحه ی سفید می ریزم تادر دستهایت آن را احساس کنی. وقتی دلتنگ می شوم قلبم چنان در سینه بالاوپایین می پرد که احساس می کنم تمام پس لرزه های دنیا بر من آوار می شود.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:12  توسط نیلوفرمحمدی  | 

به زنانگی این شعر که بر وصله های پیراهنم روییده است سوگند  به هرزگی ات ایمان اوردم وقتی فهمیدم به سیب های همسایه چشم داری.گاهی به روزهای خالی خودم که نگاه می کنم دلم برای گذشته های با تو تنگ میشود.با این رویاهای خیس چشم به فانوس تاریک زندگی دوخته ام

شاید از پس پرده های تنهایی کسی با پیشانی بلند چون تو پیدا شود شاید یادم برود که دفتر شعرم پر از بوی زلال چشمهایی است که هر غروب برایم مرور می شود شاید فراموشت کنم ...شاید!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:10  توسط نیلوفرمحمدی  | 

سلام امروز _دیروز وفردایم

سلام خوبم امروز درحال گذراست ومن بایاد تو میگذرانم لحظه ها را.دیزوزها بی وفقه رفتندورفتند اما هنوز خاطره ها دریادمن سکوت را تکرار میکنند. مهربانم :

به تقدس عشق سوگند لحظه به لحظه گرمی نفسهای تو در کوچه پس کوچه قلب اندوهگینم هر روز تکرار می کند ان روزهارا.  بی انکه خودم بخواهم سرگشته ای روانه در سوسوئی نگاه مهربانت ام که لحظه هایش همه سرشاراز خاطراتی است که یاداور بوی توست.گفته هایت همه زیبای دلتنگی من   حرفهایت شبهی مست  که می رقصد در هوهوی باد    من دیوانه ومست من دیوانه به هر سو ی روان    کاش میفهمیدی که چه ها در دل من میگذرد. لحظه هایم چونگاهی که هراسانند در همهمه ای بی تکرار   تو چونان دستی گرم در تپشهای زمان در هوسی بی پایان  که به رخداد عجیب من وتو میخندد      کاش بودی بامن  کاش می ماندیبا اتش من  ای سراپا اتش من چونان تشنه ام وپرشده از اتش لبهای تو کاش که نگاهت به دلم جانی بود تاهوسهای مرا می فهمید باتوام ای همه عشق دل تنهای نرا دریاب در این شب سرد منتظر باش شبی سرد دراندوه  که من می ایم وتو در گرمی این گرمی جان خواهی داد ........منتظر باش شبی میایم وتورا خواهم برد تا ابد با تو همی خواهم ماند در کنار تو در خانه تو.دوستت می دارم به امیدی که تو در بودن من با تو دمی شک نکنی.دوست دار توام و هر نفسم یاد تو تکرار شود.   

نفس

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:7  توسط نیلوفرمحمدی  | 

ین وبلاگ مامن حرفهای ناگفته است که تاریخ ایجاد آن لحظه های شیرینی به من هدیه می دهد.لحظه هایی از جنس پاکی-عشق-یکدلی و همه حرفهای قشنگ دنیا .کاش لحظه های بی تو اصلا به دنیا نمی آمدند......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:4  توسط نیلوفرمحمدی  | 

اینجا من تنها نیستم

من با کوله باری از تنهایی درجاده های بی سرانجام می گردم

نه ابری است تا بهانه باریدنم باشد نه آسمانی-دوباره تنها با غمی تلخ اندوههایم را شعر می نویسم.

من در اندوه جاده ای سبز ستاره ای داشتم که حالا نبودش را به عزا نشسته ام.....

دستهای جاده دست به گریبانم شده اند و من نای ماندنم نیست......دلم تنگ است وهیچ کس مرا نمی فهمد

آهای با توام

من دارم ذره ذره به اندوه می رسم تا کی به انتظار آمدنت باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 18:30  توسط نیلوفرمحمدی  |